خودم می دانم/زده ام به سیمی که /آخر ندارد......

به جنون می زنم ...تبم بالاس

منو از مرز "والیوم"رد کن.....

مثل کابوس وحشی واگیر

توی شبهام، رفت و آمد کن

 

"مرد'' بودن که کار سختی نیست

یه سرنگ پر از هوا ...راشه

"سیانور" ها بی آبرو می شن

وقتی "مرگ"م...تقلبی باشه.....  مریم


بعد از سه شب بیداری...باز هم به جنون زده ام....بی الکل..بی قرص...بی عشق...بی تو.....جاده....پیاده و خسته توی خیابون های تهران....تاول دردناک پام...برای زخم قلبم،چی تجویز می کنی دکتر؟ کاری از چسب زخم بر میاد؟......

ازدحام آدم ها...فریاد مسافرکش ها...فیلم....شعر....اینترنت...خلوت ....خودم ...می دونم برای کوچه های خلوت "زعفرانیه"...برای شلوغی های "آهنگ" ...برای شیرین زبونی های اسرا...برای سوتی های منیره... برای "به اون خدا "گفتن های لیلا ... برای موهای کوتاه غزل ...برای کامنت گذاری اشتباه برای فاطمه ...برای هومن و سیمین و بهمن و امین و شاهرخ و محمد که نیستند...برای تو که بودی و نبودی.... برای تو که یه علامت سوال بزرگی...برای تو که به اس ام اس ها و زنگ هات ، یک خط در میون جواب میدی...برای خودم که غلط زیادی می کنم...برای خودم که همیشه چوب قلبمو میخورم...برای زنی که یک عمر جنگیده و حالا خسته س... برای اشک های بی خجالت جاده تهران-بابل ......برای خودم که بدجوری گمش کردم ..

دلم برای این همه  تنگ میشه...تنگ میشه

دلتنگ میشم لعنتی ها...دلتنگ میشم.....


مرسومه که عید رو بهم تبریک میگن اما من ....:

 به م.ع.غ: شرمندگی های من نذر چشم های سیاه و بی گناهت...دیگه ازین بیشتر ازم نخواه که بیمارم و بیدارم و ناچار...ناتوانم ...تمومم....


به الف.الف: خوشبختی نهایت چیزیه که در نگاه زیبات می بینم...ارزون حراجش نکن نازنینم....


به م.م: فراموشی ، تقدیر عشقه...نخواه که فراموش نکنم...بخواه که عادت نکنم....بلند بخواب که خواب سیاهی ها رو در هم بریزی.....


به ه.ش:خودت رو پید اکن حتی روی روزنامه پاره های چسبیده روی شیشه های پنجره ، وقتی که با هر جنون یکی رو پاره می کنی تا اون طرف پنجره رو ببینی حتی شده به قیمت عصیان های سرشار از الکل و اتفاق....


به س.ش: انقدر برای شونه هات دلم تنگه که میخوام تا دیدمت یه دونه محکم بزنمت تا بفهمی وقتی به اس ام اس هام جواب نمیدی چقدر ازون چشمای سیاه موذی ات عصبانی میشم ...جنی!!!!!


به م. ح : هر کسی رو به اندازه خودش بپذیر...به اندازه خودش نه بیشتر...بدجور می فهممت...

به ع: مرسی از مهمون نوازیت و ممنون از اینکه منو رسوندی!!!!! البته بدجنس بودی که تا ترمینال نبردی!!!!


و به پ.غ: اگه یه روزی اینجا رو خوندی که میدونم این اتفاق یه روزی می افته، میخوام بگم که عوضی تر از خودت همون خودتی!!!! به خودت افتخار کن که یه دونه ای!! فقط یه دونه!!!


به الف و به یاد 5 بهمن:

 قرار بود به من بفهمانی که نمیفهم....

قرار بود بادگیرت را بپوشم و توی  گردباد ها برقصم....

قرار بود آنقدر بزرگ شوی که توی آغوشم جا نشوی.....

قرار بود آنقدر چشمهایت را نبندی که رصد خانه ها ی دنیا را به اشتباه بیندازی....

قرار بود قرار های بیقرای ام را کنسل کنی.....

خودم ...خودم را از ارتفاع نگاهت پرت می کنم...نمیخواهم تو زحمت هل دادنم را بکشی.....

 قرار بود فقط یک دقیقه...

به حرمت عشقی که...اگر بود....فقط یک دقیقه سکوت کن.....


پ.ن یک: می گن کسی رو که خدا زده ، نمی زنن....خدا رو پیدا کن....من وساطت می کنم که تو هم همراش منو بزنی دلت خنک شه...خوبه؟




پ.ن دو:و همچنین  میگن : سالی که نکوست از بهارش پیداست...

میگم: بهاری هم که نکوست از لحظه تحویل سالش معلومه ...!10  دقیقه قبل (نمیدونم چه ساعتی بود!!!!) از تحویل سال توی داروخونه بودم!!! وقتی رسیدم خونه ، صدای ثانیه های پایانی سال از تلویزیون پخش می شد... و من کنار تنگ ماهی ها بودم...ماهی هایی که داشتن به زور همدیگه رو کنار میزدن تا بیان روی آب و نفس بگیرن....توی ذهنم یه اهنگ دور میزد..... "تو نزدیکی به این خونه....." پارسال لحظه تحویل سال این اهنگ پخش می شد . امسال چقدر همه ازین خونه دورن....

 و سال بعد شاید چقدر من....ازین خونه دور....دور .....دور......


باد

از لای پنچره باز اتاقت

مرا هورت می کشد

لابلای شیون کلاغها خودم را جا می زنم

سپید...سیاه.....

گفتی صدایم خوب است

نمی دانم کجای حنجره کپک زده ام را فهمیدی...

تمام هنرم را ذوق مرگ می کنم...

اوج هایت را خوب میرقصم...

بالا ....بالا....بالاتر....

فرودهایم را خوب می رقصانی....

زیر ....زیر ....زیرتر....

مهره هایت را می چینی

روی کبودی های تنم

سفید-سیاه....سفید-سیاه.....

"شاه" م  کیش نشده "مات "می شود....

تقصیر تو نیست که جر می زنی

 خودش  به عشوه های "وزیر" ت میخکوب می شود....

خواب را به چشمم می بافم

ته نخ را می کشی و میخندی

دانه دانه در می رود....

"سر نخ" را دستم می دهی!

بهانه دستت می دهم...

هی دروغ می بافی....و می بافی....


دکتر گفته قرص خواب برایم خوب است


بیچاره نمی فهمد

آرامبخش های  تو را هم من تقسیم می کنم

تا بلند بلند بخوابی

و من کوتاه کوتاه گریه کنم.....

کسی چه می داند که به آغوش عروسک ها تجاوز شده است....

نگاهت مرا از لای تنم چنگ می زند

مثل نجابت بدکاره ام حراج می شوم...

معشوقه؟همخوابه؟ همخانه؟..... نبود؟بالاتر نبود؟

ارزان <می> خوا.ب.....خری.....

می خندی

می خندم

پنجره را می بندی

من پیش کلاغها جا می مانم...... 


مریم.....6:40صبح نمی دونم چندم فروردین.....





+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 4:23  توسط ماری  |